یکی بود یکی نبود از خدای ما هیچکس بهتر نبود . پیرمرد خارکنی بود که در شهری زندگی می کرد و روزها و صبحهای زود به صحرا می رفت و ظهر با پشته ای از خار به شهر برمی گشت . پشته خار را می فروخت و با پول آن روزگار می گذراند . مدتی بود که زن پیرمرد ، مرده بود و از زنش یک دختر داشت به اسم فاطمه و چون دختر هنوز خردسال بود ، مرد خارکن زن گرفت . این زن همان روز اول دشمنی خود را با نا دختریش آشکار کرد .